بازم دی دی...
15 خرداد 92.
گلم سلام.دیروز 2شنبه بود و 13 خرداد. حسابی دلمون تو خونه گرفته بود.تا عصر اونقدر بابایی رو تلفن بارون کردیم که نگو. خوب چیکار کنیم......حوصلمون سر رفته بود.هیچی دیگه آخرش بابا پیشنهاد کرد که شامو آماده کنین بیام بریم بیرون. ما هم سنگ تموم گذاشتیم و 1 فلاسک چای برداشتیم و 1 کم میوه!!!!!! بیچاره بابا وسایل ساندویچ خرید مرسی بابای مهربون
البته قصد ما هم این بود که غذا سبک باشه وگرنه که ما تنبل نیستیم که....والا. خلاصه رفتیم ایل گولی که دیدیم به به برق نیست
واسه اینکه خیلی ضایع نشده باشیم همون بیرون نشستیم شاممونو خوردیم.
پفک خوری گل پسر

اینجا گلم داره وسایلارو جمع و جور می کنه...
1 کم نشستیم که دیدیم برق اومد
پاشدیم بند و بساطو جمع کردیم و پسری رو سوار بر 3 چرخه راهی پیاده روی.
و عکس هاش:
آغاز راه 
کنار استخر
هدایت فرمان رو هم که خودت به دست داشتی پسر زرنگ و باهوشم:
ا
اااااااا کلاهم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و عطا خان پارسال در 1 همچین روزی............
گلم خیلی بهمون خوش گذشت.مخصوصا به تو که کلی با دیدن اون همه آدم و نی نی 1 جا سرذوق اومده بودی و حسابی حال می کردی.خدارو شکر . من و بابایی هم که به شادی تو شادیم عزیزکمون....
اونقدر هم شیرین زبونی (به قول بابا دلبری) می کردی که عابرین هم حسابی تحویلت می گرفتن و قربون صدقه ات می رفتن. بابایی هم که زودی صدقه برات کنار گذاشت...
1پشمک هم خریدیم که بیچاره مامان تا ته خوردمش تو و بابایی 1 کم خوردین و خوشتون نیومد چون من خواسته بودم بی چونه زدن خوردمش
..... دیگه چی؟ آهان 1 کمی هم رفتیم با دستگاه ها ورزش کردیم که عکسش موجود نیست. تو هم با دیدن ما بالا پایین می پریدی 1بارم نزدیک بود بخوری زمین که شکر خدا سریع گرفتیمت و طوری نشد. خلاصه شب خوبی بود. بازم میریم ایشالله.... 



بازم دی دی...
